السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

623

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

شد و تاج از سر او بر زمين افتاد ، در آن لحظه يكى از سه جوان سمت راست ، يعنى تمليخا او را در آن حال مشاهده كرد و با خود گفت : اگر دقيوس همانطور كه خودش مىپندارد خدا بود ، در اين صورت غمگين و هراسان نمىشد و احتياج به قضاى حاجت و خوابيدن و خوردن نداشت و اين امور شايستهء إله و معبود نيست . و هر روز ميزبانى و پذيرايى با يكى از آنها بود و آن روز نوبت ميزبانى تمليخا بود و او بهترين غذا را براى دوستان خود آماده كرد ، سپس به آنها گفت : اى برادران در قلب من انديشه‌اى راه يافته كه مرا از خواب و خوراك و شراب باز مىدارد ، آنها گفتند : اى برادر ، اين چه انديشه‌ايست ؟ تمليخا گفت : انديشهء من در بارهء اين آسمان است كه چه كسى آن را بدون ستون و بندى بالاى سر ما بر افراشته و نيز در بارهء زمين مىانديشم كه چه كسى سطح آن را با آب شيرين و خاك سرسبز پوشانده و آن را محل سكونت ما قرار داده و چه كسى كوهها را روى آن برافراشته ؟ در بارهء نفس خود مىانديشم ، چه كسى مرا از حالت جنينى از شكم مادر بيرون آورده و مرا تغذيه كرده و پرورش داده ، حتما ما صانع و خالق مدّبرى به غير از اين پادشاه داريم و دقيوس فقط يك پادشاه جبّار است ، ساير جوانان به پاى او افتادند و او را تصديق كرده و گفتند : خداوند بوسيلهء تو ما را از گمراهى به هدايت رهنمون شد ، پس تو راهنما و مشاور ما باش . آنگاه تمليخا با سه هزار درهم ، شش اسب و مقدارى آذوقه خريد و همگى از شهر خارج شدند ، وقتى سه ميل از شهر فاصله گرفتند ، تمليخا گفت : اى برادران ملك دنيا زايل شد و مسكنت در راه آخرت آغاز گشت ، از اسب خود پياده شويد و با پاى پياده به راه بيافتيد ، شايد خداوند راه نجات و گريزى براى ما فراهم كند ، پس همگى با پاى پياده به راه افتادند و هفت فرسخ راه رفتند تا آنجا كه خون از پاهايشان جارى شد ، در اين وقت چوپانى به استقبال آنها آمد ، آنها گفتند : اى برادر چوپان ، آيا شربتى از آب يا شير در اختيار دارى ؟ چوپان گفت : آنچه مىخواهيد در نزد من است ، امّا من شما را در سيماى پادشاهان و بزرگان مىبينم و مىپندارم از دست دقيوس فرار كرده‌ايد ، آنها گفتند : دروغ سودى ندارد و بر ما حلال نيست ، اگر راست بگوئيم ما را نجات مىدهى ؟ چوپان قبول كرد و آنها ماجراى خود را با او در ميان گذاشتند ، چوپان به دست و پاى آنها افتاد و آن را بوسيد و گفت : اى قوم همان